تبليغاتX
راز سیمرغ

سه شنبه هفدهم آذر 1388

باران

سلام

يادم مياد سال دوم راهنمايي كه بودم، يه دفعه كه موضوع انشامون باران بود من اين مطلبو نوشتم:

(( يادت هست در آن روز پاييزي در ميان كوچه باغ هاي زيبا كه پر از عطر كاه گل بود ، چه عاشقانه دست همديگر گرفتيم و ميدويديم و برگ هاي پاييزي پا انداز مان بودند. تو تبسم ميكردي و من ميخنديدم و باران بر سرمان باريد و به عشق زيبايمان پاكي بخشيد:" انا انزلنا من السما مإ طهورا " ))

من اون انشا رو واسه عشق خياليم نوشتم

يادمه اون موقع معلم ادبياتمون از انشام خيلي خوشش اومد

شما رو نميدونم؟؟؟؟

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 10:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم آذر 1388

مناجات

ضمن تبريك روز دانشجو اين مطلب بسيارزيبا و قشنگ رو تقديم ميكنم به همه دانشجوهاي گل علي الخصوص داداشي های گل و آبجي  از گل بهترم

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست، تو بايد از آن ها دست بکشي.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است، شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است .

از خدا خواستم تا خوشي و سعادت ام بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي، تو را از دنيا دورتر و دورتر و به من نزديک تر و نزديک تر مي کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشيد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سربرآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوي.

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريد از خدا خواستم، و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود را از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد،
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 15:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم آذر 1388

دليل عشق

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
- چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
- دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
- من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
- ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
- باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه: من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق کامل و پخته میگه: بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 12:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم آذر 1388

آينه

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توي یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود
. یادم می آيد یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از اين هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برايمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر مي رود آن آينه را برايمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهايش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!


با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :
یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودي.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم مي گويد: بله.
و وقتی به او می گويم چرا دوستم داری ؟
به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستی.
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 10:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم آذر 1388

دكتر شريعتي و علي (ع)

مطلبي از دكتر شريعتي در توصيف علي(ع):

(با توجه به سخنان آقاي رسول كوهستاني)


"...هرگاه به علی (ع) می‌رسم، قلمم می‌لرزد؛ انسانی كه هست از آنگونه كه باید باشد و نیست".

دكتر علی شریعتی در سخنانی درباره‌ی غدیر، با بیان مطلب بالا آورده است:

"...علی (ع) مرد شمشیر و سخن و سیاست است. احساسی به رقت یك عارف دارد، و اندیشه‌ای به استحكام یك حكیم. در تقوا و عدل چندان شدید است كه او را در جمع یاران - حتي در چشم برادرش عقیل - تحمل‌ناپذیر ساخته است. آشنایی دقیقه و شاملش با قرآن، قولی است كه جملگی برآنند. شرایط زندگی خصوصی‌اش، زندگی اجتماعی و سیاسی‌اش و پیوندش با پیغمبر (ص) ، و به‌ویژه سرشت روح و عمیقی كه در زیر احكام و عقاید و شعایر یك دین نهفته است و غالبا از چشم‌های ظاهربین پنهان می‌ماند، از نزدیك آشنا كرده و احساسش و بینشش با آن عجین شده است. وی یك وجدان اسلامی دارد، و این جز اعتقاد به اسلام است.

در طول 23 سالی كه محمد (ص) نهضت خود را در صحنه روح و جامعه آغاز كرده، علی (ع) همواره درخشیده، همواره در آغوش خطرها زیسته است و یك بار نلغزیده است. یك‌بار كمترین ضعفی از خود نشان نداده است.

آنچه در علی (ع) سخت ارجمند است، روح چندبعدی اوست. روحی كه در همه ابعاد گوناگون و حتا ناهمانند قهرمان است. قهرمان اندیشیدن و جنگیدن و عشق ورزیدن، مرد محراب و مردم. مرد تنهایی و سیاست، دشمن خطرناك همه پستی‌هایی كه انسانیت همواره از آن رنج می‌برد و مجسمه همه آرزوهایی كه انسانیت همواره در دل می‌پرورد.

... علی (ع)، چه كسی می‌تواند سیمای او را نقاشی كند؟! روح شگفتی با چند بعد، مردی كه در همه چهره‌هایشان به عظمت خدایان اساطیر است. انسانی كه در همه استعدادهای متفاوت و متناقض روح و زندگی قهرمان است. قهرمان شمشیر و سخن، خردمندی و عشق، جانبازی و صبر، ایمان و منطق، حقیقت و سیاست، هوشیاری و تقوی، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگی و عظمت. انسانی كه هست از آن گونه كه باید باشد، و نیست. در معركه‌های خونین نبرد، شمشیر پرآوازه‌اش صفوف دشمن را می‌شكافد و به بازی ‌می‌گیرد. سیاه خصم همچون كشتزار گندم های رسیده در دم تیغ دو دمش بر روی هم می‌خوابد و در دل شب‌های ساكت مدینه همچون یك روح تنها و دردمند كه از خفقان زیستن بی‌طاقت شده است و از بودن به ستوه آمده، بستر آرامش را رها می‌كند و در پناه شب - كه با علی سخت آشنا و مانوس و محرم است - از سایه روشن‌های آشنای نخلستان‌های ساكت حومه شهر، خاموش می‌گذرد و سر در حلقوم چاه می‌برد، و غریبانه می‌نالد. زندانی بزرگ خاك، عظمتی كه در زیستن نمی‌گنجد. روح آزادی كه سقف سنگین و كوتاه آسمان برسینه‌اش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار كرده است.

او كه از شمشیرش مرگ می‌بارد و از زبانش شعر، هم زیبایی دانش را می‌شناسد و هم زیبایی خداوند. هم پروازه‌های اندیشیدن را و هم تپش‌های دوست داشتن را. خون‌ریز خشمگین صحنه پیكار، سوخته خاموش خلوت محراب. او: ویرژیل? دانته? است، و رستم ?فردوسی? است و شمس مولای روم و...

چه می‌گویم!! مگر با كلمات می‌توان از علی (ع) سخن گفت؟! باید به سكوت گوش فراداد، تا از او چه‌ها می‌گوید؟! چه او با علی (ع) آشناتر است...! علی (ع) خود محمد (ص) دیگری است، و شگفت‌تر آن كه: در سیمای علی (ع)، محمد (ص) را نمایان‌تر می‌توان دید".

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم آذر 1388

رسول كوهستاني:

بر سر دست نبى هر کس على را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر......

با سلام...یعنی خود حضرت علی و ابوبکر و دیگر صحابه پیامبر آن روز را ندیدند...پس چرا امام علی حرفی از غدیر و بر سر دست نبى حرفی نزده... عید غدیر ساحته ی ذهنی است که علی را خدا کرده...علی تا زنده بوده پشت سر ابوبکر نماز خوانده.گ..جه بکم..امان از دست تعصب شاه اسماعیل صفوی!


نويسنده:

سلام دوست عزيز ببين آدم بايد منطقي باشه وبه خاطر تعصب زياد نبايد منكر هر چيزي و هر كسي بشه
حالا نميدونم كه اين تعصب كورشما به خاطر منافعتونه
يا اينكه از كسي تعاليم كوركورانه ميگيريد
بسياري از بزرگان سني و شيعه و اديان ديگر غدير را قبول دارند.....
به هر حال تصميم گيري با شماست
ازت مي خوام كه مطالعه ات رو زياد كني


رسول كوهستاني:

در متن شعر غدیر مطلبی در جواب شما نوشتم که می تونند اینجا بیاورید. زیبایی این جهان(ع) در آزاد اندیشی است جناب وحید. 20 درصد مسلمانان شیعه اند...تاریخ پیدایش شیعه در ایران را مطالعه کنید...خیلی از اعتقادات شیعه برت به دوره ی جاهلیت است..به همین بارکاه امام رصای خودمان نگاه کنید...بارگاه تبدیل به بتخانه شده است! مگر مشرکین خانه ی خدا را بتخانه نکرده بودند و پیامبر بزرگ همان بت ها را شکست...آیا این توحید است(دکتر شریعتی از توحید زیاد نوشته) که سدگو در و ضریح را ببوسیم؟ ترگ عادت(تعصب) سخت است برادر.

ما در این روزگار تلخ تر از زهر- که خواهد گذشت - با دو روایت و قرائت و رفتار و منش از اسلام رودررو شده ایم.
...بخوانید در وبلاگ آقای مهاجرانی:

http://mohajerani.maktuob.net/


نويسنده:

سلام رسول كوهستاني عزيز

ببينيد وبلاگ من وبلاگ مذهبي نيست و خود من هم اهل تعصب كوركورانه نيستم و متاسفانه اطلاعاتم در حدي نيست كه بتوانم پاسخگوي شما باشم

و تنها هدف من از قرار دادن اين اشعار و مطالب در زمينه عيد غدير، فقط و فقط ارادتي بود كه به آن امام همام دارم. 

در اينكه امامت انتسابي نيست نمي دانم اما تا جايي كه مي دانم امامت علي (ع) از طريق وحي به پيامبر تبيين شد

اگر دوستاني هستند كه مي توانند پاسخگوي آقاي رسول كوهستاني باشند در قسمت نظرات بنويسند

 

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر 1388

جايزه خبر كشي

اين هم مطلب زيبايي از وبلاگ ترانه:

تابستان بود  من با برادر ها " در تعطيلات تابستاني و در روستايي با باغ و علف و دام و خرمن و .....زندگي تلخ و شيريني را ميگذرانديم تا مهر ماه بيايد و  برويم شهر و ادامه تحصيل در دبیرستان   ..یک روز پدر به من گفت اگر يك مدرك محكم به من بدهي كه حسين سيگار ميكشد یک  جايزه پيش من داري"  و من كه نوجواني بي تجربه بودم و روزي از دست داداش دلخور .كمين كردم و بسته سيگار از جيب برادر برداشتم . از اطاق زدم بيرون " به پدرم كه داخل حياط بود نشان دادم . او بي درنگ چوبي نازك ولي تر و تازه برداشت . سراغ حسين امد . دم در اطاق را گرفت . پس از خيزي برق اسا چند تركه به برادر كوبيد . من كه در خيال انتقام و جايزه سرم را به كمدي چوبي و قديمي بنام مجري تكيه داده بودم  .لبخندي به لب نظاره گر صحنه بودم .پدر هنگام خروج زير چشمي نگاهي به من انداخت .  ناگهان  سيلي محكمي بر صورتم نواخت . سرم چند بار به كمد خورد و صدا داد . من گريه كنان فهميدم كه خيلي بچه ام ...ولي يك ساعت بعد پدر صدايم زد و ۵ تومان به طرفم پرت كرد و گفت اين هم جايزه خبر کشی ..!!!!

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 13:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر 1388

اين هم مطلب زيبايي از وبلاگ انوار علي(ع):

اغلب که برای خریدن روزنامه به دکه های سطح شهر  می روم حدود  نیم ساعتی خودم را به خواندن تیترهای روزنامه ها سرگرم می کنم در این مدت تقریبا  ۱۵ تا ۲۰ نفر برای خرید ن سیگار به دکه ها مراجعه می کنند که شاید فقط یک نفر از آنها افراد سن بالای ۴۰ سال باشند البته بعضی اوقات با خنده و یا نگاه موضوع نکشیدن دخانیات را به آنها تذکر می دهم  هرچند با خنده و یا گوشه کنایه از زمانه گله می کنند ولی واقعیت این است که سلامتی نسل آینده ما براحتی دارد دود می شود به هوا 

سلامتی یکی از  نعمت های بزرگ است

که باید همه قدرش را  بدانند 

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 13:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر 1388

شاهكار

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت


دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت


این همه تکرار مکن می هماست
کفر مگو شکوه مکن بر خدات
پای از این در که که نهادی برون
در قل و زنجیر برندت بهشت


گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیرو دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است


این می چه حرامیست که عالم همه زان میجوشند؟
یکدسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها مینوشند


زاهدا، من که خراباتی و مستم ، به تو چه
ساقر و باده بود بر سر دستم به تو چه
تو اگر گوشه محراب نشستی، صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من ، من که تر هستم به تو چه



آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ...
سرمست شد این جهان هستی را ساخت.


من نمی خواهـم نصیحت بشنـوم          آی... آی مردم پنبه در گوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام          روز و شب محتاج جـــــام باقی ام

یک شب کنار زاهـــــد و          یک شب کنار ساقی ام

از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید

منبع: هماي مستان


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من        وین خط مقرمط نه تو خوانی و نه من

هست در پس پرده گفتگوی من و تو     چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 13:17 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر 1388

اس ام اس پيامك عيد غديرsms

نازد به خودش خدا که حيدر دارد / درياي فضائلي مطهر دارد

همتاي علي نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد


چون نامه ي اعمال مرا پيچيدند


بردند به ميزان عمل سنجيدند


بيش از همه کس گناه ما بود ولي


آن را به محبت علي بخشيدند


شبي در محفلي ذكر علي بود ، شنيدم عاشقي مستانه فرمود ، اگر آتش به زير پوست داري ، نسوزي گر علي را دوست داري


قرآن به جز از وصف علي آيه ندارد
ايمان به جز از حب علي پايه ندارد
گفتم بروم سايه لطفش بنشينم
گفتا كه علي نور بود سايه ندارد


 
ما زين جهان از پي ديدار مي رويم ، از بهر ديدن حيدر كرار مي رويم ، درب بهشت گر نگشايند به روي ما ، گوييم يا علي و ز ديوار مي رويم

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 11:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر 1388

همين مارا بس

هنگام رکوع خود نگین بخشیدی      

 آب از دل چاه بر زمین  بخشیدی                     

 جان در طبق عشق نهادی یکشب     

آن را به محمد امین بخشیدی                     

در دانه روزگار مولای شماست          

آن مرد ترین سوار مولای شماست             

در مدرسه عشق سرافرازانید          

چون صاحب ذوالفقار مولای شماست             

داماد پیمبری همین ما را بس           

تو فاتح خیبری همین ما را بس                    

از تشنگی روز جزا باکی نیست         

تو ساقی کوثری همین ما را بس

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 9:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

شعر عيد غدير

جلوه‏ گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر
 
رودها با یکدگر پیوست کم‏کم سیل شد
موج مى‏ زد سیل مردم مثل دریا در غدیر
 
هدیه جبریل بود ? الیوم اکملت لکم ?
وحى آمد در مبارک باد مولى در غدیر
 
با وجود فیض ? اتممت علیکم نعمتى ?
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر
 
بر سر دست نبى هر کس على را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر
 
بر لبش گل واژه ? من کنت مولا ? تا نشست
گلبن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر
 
? برکه خورشید ? در تاریخ نامى آشناست
شیعه جوشیده ‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر
 
گر چه در آن لحظه شیرین کسى باور نداشت
مى‏ توان انکار دریا کرد حتى در غدیر
           
باغبان وحى مى ‏دانست از روز نخست
عمر کوتاهى‏ست در لبخند گل ها در غدیر
           
دیده ‏ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر ؟
 
دل درون سینه‏ ها در تاب و تب بود اى دریغ
کس نمى‏ داند چه حالى داشت زهرا در غدیر
           
" محمد جواد غفورزاده " ( شفق )
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 15:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

شهامت داشتن و شادمان بودن دو کیفیتی هستند که زمینه را برای نزول خداوند در تو فراهم می کنند. تو باید شهامت پیشه کنی، زیرا خدا ناشناخته است.آن گاه که تو خدای واقعی را بشناسی، او را از هر چه که درباره اش شنیده ای متفاوت خواهی یافت.حیران خواهی شد. هر چه که درباره خدا شنیده بودی خیالاتی بیش نبوده اند.هیچ شیوه ای برای توصیف خدا وجود ندارد. خدا تعریف ناکردنی و توصیف ناپذیر است. خدا بسیار ناشناخته است. حتی کسانی که او را تجربه کرده اند نمی توانند تجربه شان را برای دیگران بازگو کنند. با معرفت او کر و لال می شوند.
عارف کسی است که با معرفت خدا کر و لال می شود.کسی است که وقتی با حقیقت خدا رو در رو می شود تنها می گوید خدا رازآلود است، خدا یک راز است که در واقع چیزی در مورد او نمی گوید..............

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 14:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

روزی پسر بچه ای به دلیل اینکه شیطنت کرده بود داخل یک انباری حبس می شود انباری که پر از کاه و یونجه و کود حیوانات بود . بوی بدی در محیط می پیچید و همه فکر می کردند که این بچه در آنجا حسابی تربیت می شود چون نه همبازی داشت . نه اسباب بازی و نه محیطی برای شیطنت بعد از گذر زمانی طولانی به فکر افتادند که حتما پسر به حد کفایت تنبیه شده و برای بیرون آوردن او به انباری رفتند ولی در کمال تعجب دیدند که پسر خندان در حال جستجو در میان مدفوع حیوانات است و سر تا پایش کثیف شده می گویند چه می کنی او در پاسخ می گوید اینجا کاه و یونجه وجود دارد و مدفوع حیوانات نیز موجود است حتما در اینجا اسبی پنهان کرده اید و مرا اینجا گذاشتید تا آن را بیابم .

ذهن های مثبت همیشه برداشت مثبت خواهند داشت و خردمندان همیشه در هر مطلبی رد پای خرد را می بینند و مهم این است که ما همانند پسر این داستان هرگز اندوهگین نشویم.
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 14:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

زندگي

زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست!

 زندگی را به تمامی زندگی کن. در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی. همچون نیلوفری باش در آب... زندگی در آب٫ بدون تماس با آب!

 زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات. ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!

 زندگی سخت ساده است!  خطر کن! وارد بازی شو!  چه چیزی از دست می دهی؟  با دستهای تهی آمده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت...

 نه٫ چیزی نیست که از دست بدهیم. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم٫ تا ترانه ای زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید.

 آری٫ این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

 مرگ تنها برای کسانی زیباست که زیبا زندگی کرده اند!  از زندگی نهراسیده اند!  شهامت زندگی کردن را داشته اند. كسانی که عشق ورزیده اند٫ دست افشانده اند و زندگی را جشن گرفته اند!

پس هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و کسی چه می داند؟ شاید آخرین لحظه باشد!!!

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 13:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

با خود پيمان ببنديد

با خود پیمان ببندید آنقدر قوی شوید که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیتان را به هم نریزد.

با خود پیمان ببندید  در هر گفتگویی کلامی از سلامتی ، شادی و ثروت را بر زبان جاری سازید.

باخود پیمان ببندید، همواره تواناییهای دوستانتان را به آنها یادآور شوید (حس خوب مفید بودن را برای دوستانتان بوجود آورید)

با خود پیمان ببندید، نیمه روشن هر چیزی را بنگرید، آنگاه تاریکی کنار رفته و روئیاهایتان تحقق می‌یابد.

با خود پیمان ببندید، به بهترین فكر كنید، برای بهترین كار كنید و فقط بهترین را بخواهید.

با خود پیمان ببندید، مشتاق موفقیت دیگران باشید، آنچنان كه گویی آن موفقیت از آن شماست.

با خود پیمان ببندید، اشتباهات گذشته را فراموش كنید و به سوی دست‌یافته‌های بزرگتر در آینده حركت كنید.

با خود پیمان ببندید، به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه كنید.

 با خود پیمان ببندید، آنقدر برای رشد و تعالی خود زمان صرف كنید، تا دیگر زمانی برای انتقاد كردن از دیگران نداشته باشید.

با خود پیمان ببندید، برای ناراحتی صبور، برای ترس قوی و در برابر خشم متین باشید.

 با خود پیمان ببندید که بهترین باشید و به دنیا بگویید که بهترین هستید.

تا زمانی که اعمالت بهترین بودن تو را حفظ می کند  تمام کائنات گویی که در دستان توست.

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم آذر 1388

خدايا......كمكم كن

چرا نميتونم پيدات كنم؟

چرا خودتو بهم نشون نميدي؟

لااقل يه نشونه برام بفرست

چرا نميتونم به طناب هدايتت چنگ بزنم؟

شك دايم مرا مثل آونگي بسوي ايمان و كفر مي برد؟

خدايا تو را قسم به وجود بي وجودت تنهاييم را از من بگير

ديگر تحمل تنهايي را ندارم.........كمرم شكست.........

اگر وجود داري كمكم كن...........

خواهش مي كنم....نه.....التماست ميكنم......

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 17:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم آذر 1388

خسته ام مي فهميد؟

خسته ام ........
خسته ام می فهمید؟
 
خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن

خسته از حس غریبانۀ این تنهایی

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ

همۀ عمر دروغ

گفته ام من به شما

گفته ام

عاشق پروانه شدم؟

واله و مست شدم از ضربان دل گل؟

شمع را می فهمم؟

کذب محض است

دروغ است

دروغ

من چه میدانم از

حس پروانه شدن؟

من چه میدانم گل

عشق را میفهمد

یا فقط دلبریش را بلد است؟

من چه میدانم شمع

واپسین لحظۀ مرگ

حسرت زندگیش پروانست

یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟

به خدا من همه را لاف زدم

بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم

باختم من همۀ عمر دلم را

به سراب

باختم من همۀ عمر دلم را

به هراس تر یک بوسه

به لبهای خزان

بخدا لاف زدم

من نمی دانم عشق

رنگ سرخ است ؟

آبیست؟

یا که مهتاب هر شب

واقعاً مهتابیست؟

عشق را در طرف کودکیم

خواب دیدم یک بار

خواستم صادق و عاشق باشم

خواستم مست شقایق باشم

خواستم غرق شوم

در شط مهر و وفا

اما حیف

حس من کوچک بود

یا که شاید مغلوب

پیش زیبایی ها

بخدا خسته شدم

می شود قلب مرا عفو کنید؟

و رهایم بکنید

تا تراویدن از پنجره را درک کنم؟

تا دلم باز شود؟

خسته ام ، درک کنید

میروم زندگیم را بکنم

میروم مثل شما

پی احساس غریبم تا باز

.شاید عاشق بشوم

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 10:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم آذر 1388

يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد:



بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در تموج و اهتراز باشد.


جام هاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد.


از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هردو از يك قرص نان تناول مكنيد.


به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد.


همچون سيم هاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند.


دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد.


زيرا آنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد.


در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك :


از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند.


و بلوط و سرو در كنار هم به كمال رويش نرسند.

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم آذر 1388

صبر خدا

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اكر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

دیگر از دست نگاههای تحقیر آمیز آنها خسته شده بود. آنها همیشه به او به چشم یک دزد نگاه می

کردند. اما او فقط زندگی اش را می کرد و به هیچ کس هم کاری نداشت.

یکروز صبح که پچ پچ ها و خنده های اطرافیانش بیشتر شده بود ، ناگهان تیغی بزرگ از پشت او را از پای

 در آورد. آخرین جمله ای که در لحظات آخر زندگی اش از زبان یکی از گلهای مغرور باغچه گل نسترن شنید ، این بود:

دست باغبان درد نکند ،از دست این علف هرز هم راحت شدیدم .

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 15:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

دست هایی كه یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند كه دانه های تسبیح را می گردانند


باران باش که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش یک معناست

باران باش ببار مپرس كاسه هاي خالي از آن كيست(كوروش كبير)


برای کشتی ای که مقصد مشخصی ندارد هیچ باد موافقی نمی وزد.

مهم این نیست که ما در کجا قرار گرفته ایم

مهم این است که ما در چه جهتی حرکت می کنیم


شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص

وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی پس خفه شو و بازی کن

هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید

همیشه از خدا نخواه در دنیا، کسی باشی از خدا بخواه که دنیای کسی باشی

در دنیا جای كافی برای همه هست پس بجای اینكه جای كسی را بگیری سعی كن جای خودت را پیدا كنی


دوری دوستی های کوچیک رو از بین میبره ولی به دوستی های بزرگ عظمت میده

مثل باد که شعله کبریت رو خاموش میکنه ولی شعله های اتیش رو بزرگتر میکنه

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 15:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

نجوا

خدایم ای پناه لحظه هایم


صدایت میزنم بشنو صدایم


شکنجه گاه این دنیا جایم


به جرم زندگی این شد گناهم ؟


گلویم مانده از فریاد و فریاد


ندارد کز غم مرگ صدایم

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 15:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم آذر 1388

 یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ?? دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ?? دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم آذر 1388

ساموئل بکت در قصۀ " دنیا و شلوار" در ابتدای متن ِ خود داستان با مزه ای را نقل می کند :

" مشتری : خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین.واقعا که؟

خیاط : ولی ، آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون "
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 7:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم آذر 1388

نجوا

خدايا اين قرارمون نبود........

كاش لحظه اي كه مرا اينگونه مي آفريدي......

عشق را در وجودم نميكاشتي..........

كه اينگونه در بيانش عاجز بمانم..........

كه اينگونه بشكند:قلبم،غرورم،بغضم،نگاهم،پشتم..................

كه اينگونه كفرت گويم...........

اين قرارمون نبود............................................

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 8:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم آذر 1388

مادر

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم وهست دارمش دوست
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 17:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم آذر 1388

تفاوت هاي سرما خوردگي و آنفلوآنزاي فصلي و نوعA

با توجه به اهمیت موضوع ابتلای هموطنان عزیزمان به انواع آنفلوآنزا ، جهت آشنایی همگان در این نوشتار به تفریق نشانه های بالینی سرماخوردگی ، آنفلوآنزای فصلی و آنفلوآنزای H1N1 می‎پردازیم:


در سرماخوردگی اغلب تب بالا و آنچنانی دیده نمی شود. در آنفلوآنزای فصلی تب را یک نشانه شایع باید دانست. در اغلب موارد ابتلا به آنفلوآنزای H1N1 تب بالای 3/38 معمولاً دیده می شود...

1 - تب :
در سرماخوردگی اغلب تب بالا و آنچنانی دیده نمی شود. در
آنفلوآنزای فصلی تب را یک نشانه شایع باید دانست. در اغلب موارد ابتلا به آنفلوآنزای H1N1 تب بالای 3/38 معمولاً دیده می شود.

2 - سرفه : تفاوت اصلی سرفه در آنفلوآنزای H1N1 با نوع فصلی و سرما خوردگی خلط دار بودن آن است.

3 - درد : معمولاً درد عضلانی در سرماخوردگی دیده نمی شود. در صورتی که به ترتیب در نوع فصلی و H1N1 درد خفیف تا متوسط و شدید شایع است.

4 - احتقان بینی : در سرماخوردگی احتقان بینی شایع است و معمولاً هم بین 7 تا 10 روز خودبخود بهبود می یابد. گرفتگی بینی در
آنفلوآنزای H1N1 شایع نیست اما در نوع فصلی آبریزش بینی نشانه شایعی است.

5 - لرز : مانند تب ، لرز هم در سرماخوردگی شایع نیست.در حالی که در نوع فصلی آنفلوآنزا بصورت خفیف می تواند بروز یابد و در مورد H1N1 هم بیش از نیمی از مبتلایان لرز را تجربه می کنند.

6 - احساس ضعف و خستگی : به همان اندازه که در سرما خوردگی چنین مسئله ای خفیف است در مورد H1N1 شدید می باشد.

7 - عطسه : در سرماخوردگی و آنفلوآنزای فصلی برخلاف H1N1 نشانه شایعی است.

8 - ظهور علائم : علائم سرماخوردگی در عرض چند روز ظاهر می شوند و معمولاً هم در همین زمان بهبود از بیماری تجربه می گردد. در مورد آنفلوآنزای فصلی با گذشت چند روز ممکن است علائم جدیدی هم علاوه بر آنچه گفته شد نظیر اسهال ، استفراغ ، بی اشتهایی و غیره به سراغ بیمار بیاید. برخلاف این دو مورد ، علائم آنفلوآنزای H1N1 به سرعت و در عرض 3 تا 6 ساعت ، بیمار تب بالا و درد را تجربه می کند و با اسهال ادامه می یابد و معمولاً هم این علائم تا هفت روز ممکن است بیمار را به زحمت اندازد.

9 - سردرد : معمولاً در سرماخوردگی سر درد دیده نمی شود اما تعدادی از مبتلایان به آنفلوآنزای فصلی آنرا تجربه می کنند.این در حالی است که اغلب مبتلایان به نوع H1N1 ، از سردرد شکایت دارند.

10 - گلو درد : در سرماخوردگی و نوع فصلی
آنفلوآنزا گلودرد شایع است اما در نوع H1N1 آنچنان شایع نیست.

چهار توصیه کلیدی :
1 - اگر دستمال همراه ندارید ، سعی کنید هنگام سرفه یا عطسه قسمت داخلی بازو و آرنج را جلوی دهانتان بگیرید.

2 - به مدت 20 ثانیه مرتب در طول روز دست هایتان را با آب گرم و صابون بشویید.می توانید در ذهنتان عبارت تولدت مبارک را مرور کنید یا یکبار حروف الفبا را از ذهن خود بگذرانید. مطمئن باشید در این صورت 20 ثانیه را سپری می کنید. البته خیلی تند اینکار را نکنید!!!

3 - اگر صابون و آب گرم در اختیارتان نیست می توانید بجای آن از ژلهای ضد عفونی کننده دست استفاده کنید. لابلای انگشتان را فراموش نکنید!

4 - تا جایی که ممکن است از دست دادن با دیگران و روبوسی پرهیز کنید و دستتان را به چشم و دهان و بینی خود نمالید.
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 14:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم آذر 1388

خجالتي

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و اون منو "داداشي" صدا مي‌كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من
باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي‌كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت
:"متشكرم" و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نميخواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته
بودم.تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم" و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما
.... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من
بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچكدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم،شب  خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما
.... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم
يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو
ميدونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما
.... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم سالهاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود : تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط
براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم
.............نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......
نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 14:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

من به جرم باوفایی این اینچنین تنها شدم  

 چون ندارم همدمی بازیچه دنیا شدم

نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در 17:34 |  لینک ثابت   •