تبليغاتX
راز سیمرغ

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست   

  شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

  به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند   

  به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند   

  تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری   

  شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست   

به حال من پری دل گرفته هم خندید   

  تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 10:32 |
در روزگاری زندگی میكنیم كه مردمانش

به هر هوس و شهوتی عشق می گویند

هر عریان و هر سیاه چشمی را زیبا می نامند...

و هر جانور دو پایی را انسان می دانند.....

خدای مهربان من

عشق واقعی ، زیبایی واقعی و انسان بودن واقعی را به ما بچشان   

منبع: شاید اینجاست

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 16:6 |
سلام به همگی

چند وقتیه از تنهاییم به شدت متنفر شدم یعنی یه جورایی حساس شدم

دوست دارم با یکی بگردم

با یکی که منو درک کنه

چیکارکنم؟

خدایا چکارکنم؟

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 16:1 |
 
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
 
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
 
داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
 
لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"
 
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
 
"حالا برو و زندگی کن..."
 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.
 
قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."
 
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...
 
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
 
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
 

"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."

منبع: شاید اینجاست

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 15:46 |
مردی فقیر و دلسرد بدنبال درست کردن خود زندگی خود بود. از کسانی که قانون جذب را می دانستند و تجربیات مفید داشتند کمک گرفت و مدتی را هم به تمرین جذب ثروت و مثبت اندیشی سپری کرد.
اما کم کم خسته شد. چون فقط به نتایج سطحی نگاه می کرد. بالاخره تسلیم شد و به زندگی خود پایان داد.
چند روز بعد اطلاعیه ای به خانه اش پست شد که در آن نوشته بود ثروتی کلان را از یکی از بستگانش که در شهر دیگری زندگی می کرد به ارث برده است

  ------------ --------- --------- --------- --------- --------- --!
موفقیت معمولا لحظه ای از راه می رسد که ابدا انتظارش را ندارید

فریب تاریکی پیش از سحر را نباید خورد

زمان رسیدن به اهداف به خود ما بستگی دارد اگر اغلب اوقات بین ما و نیل به اهداف  فاصله زمانی زیادی وجود دارد دلیلش اینست که یا ما خود این فاصله را تدارک دیده ایم یا

اینکه هنوز با خواسته خود یکی نشده ایم و به احساس خاص آن نرسیده ایم

منبع: شاید اینجاست

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 15:46 |
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 16:7 |

عاقبت يك روز مغرب محو مشرق مي شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود


شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير


مهرباني حاکم کل مناطق مي شود

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 16:4 |

مردان خدا كه به حق پيوستند

 از قيد تعلقات دنيا رستند

چشمي به تماشاي جهان بگشودند

ديدند كه ديدني ندارد بستند

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 16:0 |
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 15:52 |
سلام به همگي

چندوقتيه افتادم تو خط شعر كوتاه

خواهشمندم هر كي شعر كوتاه باحال داره تو نظرات برام بزاره

خير ببينين همگي

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 15:47 |

اینجا چند تا دعا از زبان بچه‌ها آورده‌ام.آنها را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کرده‌ام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

 
آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)


ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن.. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله) 
 

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)


خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 12:1 |
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.
پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

منبع : آي طنز

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 14:18 |
دوستان باذوق و قریحه و دارای قدرت تخیل و اهل داستان نویسی توجه !

یه مسابقه ای تدارک دیدم . دوستانی که علاقمند هستند خوشحال میشم شرکت کنند .
یه کشتی در وسط دریا غرق شده و شما یکی از مسافران این کشتی هستید که خوشبختانه نجات پیدا کردید ! . تا گروه نجات شما رو پیدا کنند یه مدت طول می کشه . یعنی یک ماه . وسایلی که در زیر نام برده شده تنها دار و ندار شما تو اون جزیره هستند که از همون کشتی غرق شده به جا موندند . حالا بگید با این وسائل چه جوری توی اون جزیره به مدت یک ماه زندگی می کنید .

داروندار شما عبارتند از :
- 10 عدد نان
- یک بطری آب
- چاقو
- عینک نزدیک بین
- توپ
- درفش
- الکل
- یک کیلو گوشت
- تفنگ
- کامپیوتر بدون اینترنت

منتظر داستانهای زیبا و خلاقانه تون هستم
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 13:31 |
 داخل استودیوی شبکه‌ی سه حدود صد نفر نشسته‌اند. مجری برنامه می‌گوید پرسپولیسی‌ها دستشان را بالا ببرند، نود نفر این کار را می‌کنند. بعد می‌گوید حالا استقلالی‌ها، ده نفر دیگر دستشان را بالا می‌برند. اعلام می‌کند که طرفدارانشان تقریباً برابر هستند. اصولاً حدود چهار ماه است که ارائه‌ی آمار در کشورمان نقش کود شیمیایی را هم بازی نمی‌کند!

ـ استادیوم را نشان می‌دهند. کیپ تا کیپ پرسپولیسی‌ست و چهار نفر و نصفی هم با لباس آبی آمده‌اند. تعداد استقلالی‌ها واقعاً همین‌قدر کم است یا من این‌ها را ریز می‌بینم؟ پدرم می‌گوید جوجه را آخر پاییز می‌شمرند. جوجه‌ها را دوباره می‌شمرم. هم‌چنان همان چهار نفر و نصفی هستند!

ـ دکتر صدر توی استودیو نشسته و در حال تحلیل کردن است. آن‌قدر حرف‌هایش پیچیده است که مجری برنامه مجبور می‌شود سرش را همین‌جوری تکان دهد و تأیید کند. این دکتر صدر به گمانم قبل از این‌که مفسر فوتبال بشود، مسئولیتی توی اوین داشته. حرف‌هایش بدجوری دارد روی روح و روان مجری را تسخیر می‌کند، بدجوری! حتی پدرم هم کنارم نشسته و دارد سرش را تکان می‌دهد!

ـ بازی‌های بیست سال پیش دو تیم را نشان می‌دهند. تمام بازیکنان از سبیل کافی برخوردارند. همه‌شان شبیه علی دایی ده سال پیش هستند، منتها قدشان یکی دو سانت کم و زیاد است! آدم قیافه‌ها را که می‌بیند حظ می‌کند. یکی‌شان هم بگی نگی شبیه کریم باقری‌ست. آهان، گویا اصلاً همین کریم باقری خودمان است. آن زمان هم بازی می‌کرده یعنی؟ بله ... این آخری را من نمی‌گویم، پدرم می‌گوید!

ـ می‌خواهند کم‌کم بازی را شروع کنند. تور دروازه‌ی استقلال را کنترل می‌کنند که سوراخ نباشد. این‌جوری بهتر است چون معلوم می‌شود که تمام سوراخ‌ها در طول بازی ایجاد شده و بعداً نمی‌شود زیرش زد!

ـ بازی شروع می‌شود و مزدک میرزایی گزارشش را شروع می‌کند. به افراد داخل استودیو سلام می‌کند و چند دقیقه‌ای در مورد حضور پرشور تماشاگران صحبت می‌کند. کلاً حضور پرشور را چیز خوبی می‌داند و در لفافه حضور چهل میلیونی مردم در پای صندوق‌های رأی را هم تحسین می‌کند. همین‌جوری به صورت لفافه‌وار در مورد مؤفقیت مذاکرات هسته‌ای هم صحبت می‌کند. آدم دلش می‌خواهد تصویر را قطع کند و فقط صدای او را بشنود!

ـ پرسپولیسی‌ها از سمت راست حمله می‌کنند. یک بار هم که درست و حسابی دارند به سمت دروازه‌ی حریف می‌روند، سر و کله‌ی یک کبوتر همان اطراف پیدا می‌شود و پاس این‌ها به مقصد نمی‌رسد. یار دوازدهم استقلال با این‌که دست و پا بسته است اما دفاع راست تیم را بهتر از مدافعانش سر و سامان داده. کلاً دارد کارهایی در حق استقلال می‌کند که برادر در حق برادر نمی‌کند!

ـ روی استقلالی‌ها در فاصله‌ی پنجاه متری از دروازه‌ی پرسپولیس خطا می‌شود. طرفدارانش داد می‌زنند این گله، این گله. توپ از سی متری دروازه عبور می‌کند. چند دقیقه بعد روی ضربه‌ی کرنر همین شعار را می‌دهند. این‌بار توپ حتی اوت هم نمی‌شود! معلوم نیست پیش خودشان چه فکری می‌کنند که این شعار را می‌دهند، ول‌کن هم نیستند. یکی هم نیست بگوید که اگر قرار بود با شعار دادن اتفاقی بیفتد حالا وضعمان این نبود!

ـ این خسرو حیدری خوب می‌دود. دو ساعت است که یک‌بند بازیکن برزیلی پرسپولیس را تعقیب می‌کند. خب چرا فوتبال بازی می‌کند؟ برود دونده شود. پدرم می‌گوید مردم به خاطر یک لقمه نان این‌طوری می‌دوند. آخر بازیکن برزیلی هم شد لقمه نان؟ باز اگر از این تماشاچی‌های برزیلی بود یک چیزی!

ـ نیمه‌ی اول در حال تمام شدن است. شیث رضایی کولاک می‌کند. وقتی توپ را می‌گیرد اول به آسمان نگاه می‌کند. بعد برای هواداران دست تکان می‌دهد. گزارشگر می‌گوید که با سیاوش اکبرپور هم خوش و بش می‌کند. اعتماد به نفس است که از این آدم به تیم تزریق می‌شود. با این وضعیت تا یکی دو دقیقه‌ی دیگر پرسپولیس حتماً گل می‌زند. حیف ... نیمه‌ی اول تمام شد!

ـ نیمه‌ی دوم که شروع می‌شود پرسپولیس بارها به سمت دروازه‌ی حریف یورش می‌برد اما در همان اولی پنالتی می‌گیرد و احتیاجی به حمله‌های بعدی نمی‌شود. پدرم یک‌جوری داد می‌زند «دقت کن» که انگار داور صدایش را می‌شنود!

ـ پنالتی پرسپولیس را دروازه‌بان می‌گیرد اما توپ برگشتی را بازیکنان پرسپولیس به هر نحوی که شده وارد دروازه می‌کنند. توی خانه غوغایی برپاست. می‌خواهم پیراهنم را از خوشحالی در بیاورم. مادرم داد می‌زند در نیار در نیار، اخطار می‌گیری! گلزن پرسپولیس در راستای حرکت من یک‌قدری پیراهنش را بالا می‌زند. روی پیراهنش عکس یک آقای کراواتی‌ست. اگر بی‌طرفانه به قضیه نگاه کنیم باید به خاطر آن کراوات اخطار بگیرد اما داور کاری به کارش ندارد. می‌خواهد یک‌جوری بی‌طرفی خودش را نشان دهد!

ـ استقلالی‌ها حملات بی‌جانی انجام می‌دهند. یکی از حملات بی‌جانشان را دروازه‌بان به سختی دفع می‌کند و یکی دو بار هم به لطف خدا توپ‌ها به شکل میلی‌متری از کنار دروازه رد می‌شود. آن یکی هم به تیر دروازه می‌خورد. من هم که دارم تماشا می‌کنم بی‌جان می‌شوم!

ـ بازیکن پرسپولیس را له می‌کنند. داور یک نگاهی به او می‌کند و دستور ادامه‌ی بازی را می‌دهد فقط به این خاطر که او هنوز دارد نفس می‌کشد! استقلالی‌ها دارند رسماً سیزده نفره بازی می‌کنند. کم مانده داور روی کرنرهای استقلال جلو برود و هد بزند!

ـ یکی از بازیکنان پرسپولیس با مغز به زمین می‌خورد. همه منتظرند که بازیکنان استقلال توپ را به اوت بزنند اما آن‌ها شوخی شوخی توپ را سانتر می‌کنند و ضربه‌ی سرشان جدی جدی گل می‌شود. یکی باید صمد مرفاوی را بگیرد که تا نزدیکی‌ها خدا می‌پرد. غلامپور سر از پا نمی‌شناسد و وقتی می‌خواهد او را بگیرد از کنارش به سرعت رد می‌شود. حالا دو نفر هم باید او را نگه دارند! اصلاً همه‌ی این‌ها به کنار، سه نفر باید بیایند این پدر من را بگیرند. خانه را گذاشته روی سرش!

ـ تلویزیون یک جمعیت چندهزار نفری از استقلالی‌ها را نشان می‌دهد که دارند شادی می‌کنند. گفته بودم تعدادشان کم است، نگو آن طرف ورزشگاه را نشان نمی‌دادند!

ـ بیست دقیقه است که توپ از کنار دروازه‌ها می‌آید و می‌رود. دیگر این رفت و آمدها دارد مشکوک می‌شود. جمعیت یک‌صدا می‌گویند تبانی تبانی. گزارشگر که نمی‌خواهد این کلمه را تکرار کند دنبال کلمه‌ی دیگری‌ست که لایت‌تر باشد! بعد از کلی تفکر اعلام می‌کند که تماشاگران کلمه‌ای را می‌گویند با این مفهوم که این دو تیم با هم ساخت و پاخت کرده‌اند. کاش می‌دانستم در مدت فکر کردنش داشته به چه چیزی فکر می‌کرده. لابد دلش می‌خواسته کلمه‌ی بهتری به کار ببرد!

ـ توی ورزشگاه داد می‌زنند یاحسین و یک چیزی هم در ادامه‌اش می‌گویند که نمی‌شود شنید. یک‌دفعه صدایشان قطع می‌شود. آدم نمی‌تواند بفهمد ملت فهیم و بهترین تماشاگران دنیا چه می‌گویند! از پدرم می‌پرسم. اخم می‌کند و می‌گوید بچه این حرف‌ها به تو نیامده. یک‌جوری قیافه‌اش را ناراحت می‌کند انگار تقصیر من است که استقلال نمی‌تواند ببرد. خب به جای این کارها برود تیمش را قوی کند!

ـ بازی مثل همیشه با همان نتیجه‌ی یک یک تمام می‌شود. حوصله‌ی نشستن و دیدن ادامه‌ی برنامه را ندارم. موقع بلند شدن از جلوی تلویزیون، کارشناس داوری یک جمله‌ی قصار می‌گوید: «تفسیر صحنه‌ها از روی تصاویر آهسته‌ی فوتبال، از خواندن فیلم رادیولوژی در پزشکی سخت‌تر است». بعـــله، کنار دکتر صدر هم نشسته!

منبع : آي طنز

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 18:6 |

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود ... صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را

برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت....
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.

........اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اونی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 17:25 |

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا  او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و

یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در  هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها  مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 17:23 |
همه ميدونيم كه 2 مساوي 1 نيست . اما در شكل زير اين اتفاق افتاده ... پيدا كنيد سن پرتغال فروش را (‌مشكل شكل زير چيه ؟ )
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 17:19 |
یه آمار گیر میره در یه خونه ای و راجع به خودش و بچه هاش سوال میکنه.
طرف میگه: "برای سن بچه هام یه معما میگم باید حلش کنی تا سنشون رو پیدا کنی. من سه پسر دارم که حاصل ضرب سن اونا میشه 36 و حاصل جمع سنشون 2 تا از شماره پلاک همسایه سمت راستی کمتره".
آمار گیره یه خورده فکر میکنه و میگه: "با این اطلاعات نمیتونم حلش کنم میشه یه راهنمایی بکنین".
صابخونه میگه: "پسر بزرگترم ماكاروني خيلي دوست داره!!!" و آمارگیره مساله رو حل میکنه!!
حالا شما میتونین بگین سن بچه ها به ترتیب چند بوده؟!!
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 17:17 |
 
آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند.

این مساله رو انشتین طرح کرده و گفته 98 درصد مردم دنیا قادر به حل اون نیستند. ممکنه ظاهر مساله خسته کننده باشه ولی در باطن نیست.


و اما مساله:
1- در یک خیابون 5 خونه وجود داره که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدن.
2- تو هر خونه یه نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکنه.
3- هر کدوم از 5 صابخونه یه نوشیدنی متفاوت, یه مارک سیگار متفاوت دوست داره و یه حیوون متفاوت تو خونه نگهداری میکنه

سوال اینه که کی تو خونه ماهی نگهداری میکنه؟
راهنمایی:

1- انگلیسه خونه اش قرمزه
2- سوئدیه تو خونه سگ نگه میداره
3- دانمارکیه چای دوست داره
4- خونه سبز رنگ سمت چپ خونه سفیده
5- صاحب خونه ی سبز رنگ قهوه دوست داره
6- کسی که سیگار پالمال میکشه پرنده نگهداری میکنه
7- صاحب خونه زرد رنگ سیگار دانهیل میکشه
8- مردی که تو خونه وسطی زندگی میکنه شیر دوست داره از نوشیدنی ها(نه حیوونا)
9- نروژیه تو اولین خونه زندگی میکنه
10- مردی که بلندز میکشه همسایه اونیه که گربه نگهداری میکنه
11- مردی که اسب نگهداری میکنه همسایه مردیه که دانهیل میکشه
12- مردی که بلو مستر میکشه آبجو دوست داره(ببخشید ماءالشعیر)
13- آلمانیه سیگار پرنس میکشه
14- نروژیه همسایه اونیه که خونه اش آبیه
15- مردی که بلندز میکشه همسایه ای داره که آب دوست داره بین نوشیدنیها

حالا نگین زمان انیشتین این سیگارها نبوده. لابد یه بدبختی اومده به جای ایکس و ایگرگ این چیزها رو گذاشته که مساله طبیعی تر بشه.
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 17:15 |

آيا مي‌دانيد كه مي‌توانيد از روي ميوه‌هاي انتخاب شده شخصيت آدم‌ها را شناسايي كنيد و براساس ميوه‌هاي موردنظر ‌بگوييد كه شرايط روحي و رواني اشخاص مختلف چگونه است؟ ‌

پرتقال: از بين ميوه‌ها اگر پرتقال ميوه محبوب شماست، شما آدمي پرقدرت و بسيار صبوريد و دوست داريد كارها را به آرامي و‌با متانت، اما در عين حال با درايت كامل و جسارت به انجام برسانيد. سخت كوش، پرتلاش و كمي خجالتي هستيد؛ اما در ‌دوستي مي‌توان به شما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده و با تمام وجودبه آنها عشق مي‌ورزيد و از ‌درگيري و تنش به هر قيمت پرهيز مي‌كنيد. ‌

سيب: ‌چنانچه سيب ميوه محبوب شماست، فردي اسراف‌كار و بسيار رك‌گو هستيد. اگرچه ممكن است شخصاٌ بهترين سازمان‌دهنده ‌و مدير نباشيد، اما مي‌توانيد رهبر يك تيم كوچك باشيد كه با تلاش زياد، تيم را به موفقيت‌هاي بزرگ مي‌رسانيد. در بيشتر ‌موقعيت ‌ها مي‌توانيد به سرعت و به درستي تصميم بگيريد؛ شما از سفرهاي كوتاه و غيرمنتظره لذت مي‌بريد. زماني كه با ‌شريك زندگي خود به سر مي‌بريد، جذاب و خونگرم به نظر مي‌آييد و به شدت عاشق زندگي به مفهوم واقعي آن هستيد.

‌‌آناناس: ‌اگر آناناس ميوه‌ مورد علاقه‌ شماست، بسيار سريع تصميم مي‌گيريد ‌و سريع‌تر از آن عمل مي‌كنيد. در تغيير شغل و خطر ‌كردن در زمينه‌ اجتماعي شجاع و بي‌باك هستيد. شما داراي يك توانايي ‌‌استثنايي در مديريت مي‌باشيد و نمي‌گذاريد كار ‌‌روي دستتان بماند. ‌‌دوست داريد مورد اعتماد ديگران باشيد، معمولا خيلي سريع با ديگران ‌ارتباط دوستانه برقرار نمي‌كنيد، ولي به محض انجام ‌اين كار دوستتان را براي هميشه براي خود نگه مي‌داريد. به ندرت به دنبال زندگي رمانتيك مي‌رويد و شريك شما غالبا به ‌واسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار مي‌گيرد، اما از توانايي شما ‌در نشان دادن اين احساسات نااميد است. ‌‌ ‌

موز: ‌‌ ‌عاشقان موز افرادي دوست داشتني، آرام و طبيعتا گرم و با احساس هستند. شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتي ‌‌بودن در رنج هستيد. ديگران از طبع آرام و شيرينتان سوء‌استفاده كرده و ‌‌سعي مي‌كنند به اين وسيله براي خود ‌موقعيت‌هاي جالبي را رقم بزنند. عاشق شريك زندگي خود در تمام زمينه‌ها هستيد و اين عشقبه خاطر زيبايي جسمي و ‌‌‌روحي اوست! به خاطر روشي كه داريد روابط شما با او همواره در يك هماهنگي كامل است. ‌

نارگيل: ‌دوستداران اين ميوه سنگين و كمياب افرادي جدي، بافكر و باشعور هستند. شما از روابط اجتماعي لذت مي‌بريد و به ويژه روي ‌همراهان و دوستان خود حساسيت خاصي داريد. ممكن است كمي خودخواه به نظر آييد، اما لزوما چنين صفتي در شما ‌برجسته نمي‌شود. شما فردي سريع الانتقال، آگاه و گوش به‌زنگ هستيد كه در زمينه‌ شغلي هميشه در بالاترين رده قرار ‌داشته و به بهترين نحو كارها را انجام مي‌دهيد. شما نياز به شريكي عاقل داشته و عقل و احساس را با هم در اين مسئله ‌دخالت نمي‌دهيد. ‌

گيلاس: ‌چنانچه گيلاس ميوه محبوب شماست، زندگي هميشه به شيريني كه در نظر ‌داريد خود را به شما نشان نمي‌دهد. فراز و فرود ‌در زندگيتان زياد است، به ويژه در موقعيت‌هاي حرفه‌اي و كاري. شما هميشه و در هر پروژه‌اي كمي پول به دست مي‌آوريد ‌و نه به مقدار زياد. ذهني فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چيزهاي نو هستيد. شما شريكي صميمي و وفادار مي باشيد، اما ‌اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده‌اي نيست. خانه‌تان براي شما به ‌منزله بهشت است و هيچ چيزي را بيشتر از اين ‌دوست نداريد كه در منزل باشيد و دوستان، آشنايان و افراد خانواده، شما را ‌دوره كنند. ‌

انگور سياه: ‌به طور كلي آدمي مودب و خوشرو هستيد، اما گاهي اوقات سريعو به ‌شدت عصباني مي‌شويد، هر چند به همان سرعت نيز ‌‌ ‌عصبانيت شما فروكش مي‌كند. از زيبايي‌ها به هر شكلي كه باشد، لذت ‌مي‌بريد. بسيار محبوب و موردعلاقه ديگران هستيد ‌و اين محبوبيت به علت طبيعت گرم شماست. شور، شوق و علاقه وافري به ‌زندگي داريد و ازهر كاري كه مي‌كنيد، لذت ‌مي‌بريد؛ اعم از لباس پوشيدن، خوردن و خوابيدن. شريك شما بايد در تمام ‌شور و علاقه شما سهيم باشد تا بتواند ازتمام ‌چيزي كه به او هديه مي‌دهيد، لذت ببرد! ‌

هلو: ‌درست مثل هلو شما از عصاره زندگي لذت مي‌بريد. فردي رك گو بوده و ‌روشي دوستانه داريد. در بخشش و در فراموش ‌كردن نظير نداريد و براي دوستي‌ها ارزش بسيار زيادي قائل هستيد. حس ‌استقلال‌طلبي در شما بسيار قوي مي‌باشد و اين امر‌ ‌از شما فردي راستگو ساخته است. ‌عاشقي ايده‌آل، صبور، صميمي و يكرنگ هستيد. با اين حال به هيچ وجه دوست نداريد احساسات خود را در ملاء عام بروز دهيد. ‌

گلابي: ‌چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاري مي‌كنيد، مي‌توانيد آن را با ‌موفقيت به انجام برسانيد. شما دوست داريد كه نتيجه ‌تلاش‌هايتان را به سرعت ببينيد. از انگيزه‌هاي مفيد ذهني لذت برده و ‌دنباله‌رو آن هستيد. كمي خجالتي به نظر مي‌رسيد و ‌در بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد. زماني كه به دنبال شريك ‌زندگي هستيد به هوش سرشار، ديد وسيع و دل ‌دريايي‌اش اهميت مي‌دهد.‌

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:57 |
آيا مايليد به افكار كسي كه در كنار دستتان نشسته است پي ببريد؟
اگر با افراد زيادي مواجه شده باشيم مي‌توانيم بسياري از آنها را حتي از نـوع صـحـبـت‌كـردنـشـان ‌بـشـنـاسـيـم. ‌امـا ايـن شنـاخـت در مـواجهـه حضـوري بـا دانستن بــســيــــاري از حــــالات‌ثــابــت شــده در عـلــم روان‌شناسي، بهترين فرهنگ نامه آدم‌شناسي را برايمان مي‌گشايد. با ‌شناخت بيشتر افراد، ارتبـاطمـان جهـت دار مي‌شود و در مدت كوتاهي خواهيم توانست به هدف مورد نظر از اين آشنايي و ملاقات نزديك شويم.‌
ايجاد رابطه ‌صحيح باعث رشد عزت نفس در انسان و تقويت ارتباط ما با خودمان و اطرافيان مي‌شود.‌ هر چه بهتر و كامل‌تر با خود و ديگران ارتباط برقرار كنيم‌، ‌احساس موفقيت از ايجاد يك ارتباط صحيح و دوستانه، ما را زودتر به هدف‌هايمان مي‌رساند.

فرد خوددار: ‌اگر شخصي دست‌هايش را پشت كمر قفل كند، نشان مي‌دهد كه خود را به شدت كنترل كرده است.‌در اين حالت او سعي دارد خشم يا احساس نااميدي را از خود دور ‌كند. ‌
‌حالت تدافعي:‌ ‌‌ ‌اگر انگشتان دست‌ها به‌‌‌بازو گره خورده باشد نشان دهنده حالت تدافعي در برابر حمله‌اي غير منتظره و ناگهاني يا بي‌ميلي براي تغيير چهره شخص است.‌اگر ‌انگشت‌ها مشت شده باشند، حالت بي ميلي، شديدتر است.‌ ‌

متفكر: ‌گره كردن دست‌ها به دسته‌هاي صندلي، نشان مي‌دهد كه شخص سعي دارد احساس خود را مهار كند. اما قفل كردن قوزك پاها به يكديگر حالت تدافعي است.‌ اين ‌حالت بيشتر در مسافران مضطرب هواپيماي هنگام پرواز و فرود آن ديده مي‌شود. ‌‌ ‌

دقت: ‌‌‌وقتي شخصي انگشت سبابه را روي صورت و بقيه انگشتانش را به صورت گره كرده در پايين صورتش قرار مي‌دهد يعني با دقت است.‌اين حالت نشان مي‌دهد كه وي بادقت زياد به صحبت‌هاي شما گوش مي‌دهد و يك يك كلمات شما را مي‌سنجد و در چهره او حالتي انتقادي به چشم مي‌خورد. ‌‌ ‌

بدگمان:‌ ‌‌‌انگشت‌هاي گره شده زير چانه و نگاه خيره، نشان دهنده حالت ترديد و دودلي اسـت.‌ او بـه صـحـبـت‌هاي شما و صحت گفته‌هايتان ترديد مي‌كند. در اين حالت ممكن ‌است آرنج او روي ميز قرار گرفته باشد. ‌

بي‌گناه: ‌‌دست‌هايي كه روي سينه قرار گرفته باشد، بهترين نمونه براي نشان دادن حالت بي‌گناهي و درستكاري است.‌ اين حالت، اثر باقيمانده از شكل سوگند خوردن است ‌كه‌‌‌دست را روي قلب قرار مي‌دهند. ‌

‌‌مطمئن:‌ اين حالت دست‌ها در مردها نشان مي‌دهد به آنچه كه مي‌گويند اعتقاد و اعتماد كامل دارند و در خانم‌ها كمتر ديده مي‌شود. هنگامي كه دست خود را به ‌كمر مي‌زنند نشان مي‌دهند كه به آنچه مي‌گويند اطمينان دارند. ‌

مـرمـوز: دسـت‌هـاي به هم مشت شده زير‌‌‌چانه، نشان مي‌دهد كه شخص نظرياتش را پنهان مي‌كند و به شما اجازه مي‌دهد به صحبت خود ادامه دهيد، تنها هنگامي كه ‌حرف‌هايتان پايان يافت به شما و نظريات شما حمله خواهد كرد. ‌

ظاهرساز: ‌او آرام به نظر مي‌رسد اما اين آرامش پيش از توفان است.‌اين حالتي است كه بيشتر روِسا به خود مي‌گيرند تا خود را به گونه‌اي به زيردستان نزديك كنند و در ‌عين حال جاذبه آنها نيز كم نشود. ‌
‌اعتماد به نفس:‌ ‌تكيه زدن به صندلي در حــالـتــي كــه دسـت‌هـا پشـت سـر قفـل شـده، نشان‌دهنده اعتماد به نفس قوي است.‌ اگر شـخـصــي در ايــن حــالــت صـحـبــت مـي‌كنـد به‌‌گفته‌هاي خود اعتماد ‌دارد و اگر به صحبت‌هاي شما گوش مي‌دهد به خود زحمت ندهيد، او خود همه ماجرا را مي‌داند.‌

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:57 |
نتيجه نهايي راي اعتماد مجلس به كابينه دهم

وزير آموزش و پرورش: خانم سوسن کشاورز: موافق: 49     مخالف: 209     ممتنع: 28   

وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات: آقای رضا تقي پور: موافق: 197    مخالف: 62     ممتنع: 27

وزير اطلاعات: حجت الاسلام و المسلمین حیدر مصلحی: موافق: 194    مخالف: 67     ممتنع: 25

وزير اقتصاد و دارايي: آقای سید شمس الدین حسینی: موافق: 224    مخالف: 41     ممتنع: 21

وزير امور خارجه: آقای منوچهر متکی: موافق: 173     مخالف: 79     ممتنع: 34

وزير بازرگاني: آقای مهدي غضنفري: موافق: 158    مخالف: 91     ممتنع: 37

وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي: خانم مرضیه وحید دستجردی: موافق: 175     مخالف: 82     ممتنع: 29

وزير تعاون: آقای محمد عباسی: موافق: 163    مخالف: 83     ممتنع: 37

وزير جهاد کشاورزی: آقای صادق خليليان: موافق: 200    مخالف: 54     ممتنع: 32

وزير دادگستري: آقای مرتضی بختیاری: موافق: 225    مخالف: 36     ممتنع: 23

وزير دفاع: آقای احمد وحیدی: موافق: 227 مخالف: 54   ممتنع: 5

وزير راه و ترابري: آقای حمید بهبهانی: موافق: 167    مخالف: 83     ممتنع: 33

وزير رفاه و تأمين اجتماعي: خانم فاطمه آجورلو: موافق: 76    مخالف: 181    ممتنع: 29

وزير صنايع و معادن: آقای علی اکبر محرابیان: موافق: 153     مخالف: 103    ممتنع: 27

وزير علوم، تحقيقات و فناوري: آقای کامران دانشجو: موافق: 186    مخالف:  75    ممتنع: 25

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي: آقای سید محمد حسینی: موافق: 194    مخالف:  61    ممتنع: 31

وزیر کار و امور اجتماعی: آقای عبدالرضا شیخ الاسلامی: موافق: 193    مخالف: 63     ممتنع: 30

وزير كشور: آقای مصطفی محمد نجار: موافق: 182    مخالف:  75    ممتنع: 25

وزير مسکن و شهرسازی: آقای علی نیکزاد: موافق: 219    مخالف: 40     ممتنع: 27

وزير نفت: آقای سید مسعود میرکاظمی: موافق: 147    مخالف: 117     ممتنع: 19

وزير نيرو: آقای محمد علی آبادی: موافق: 137    مخالف:  117    ممتنع: 32

بر اساس آراء مأخوذه سردار احمد وحیدی بالاترین رأی اعتماد را از مجلس کسب کرد و خانمها کشاورز و آجورلو و آقای محمد علی آبادی موفق به کسب رأی اعتماد از مجلس نشدند.

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 14:0 |
زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود ، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراورات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است . وی احساس می کرد که شوهرش طرفدار رمانتیسم نیست و ایده آل و آرمان بی توجه می باشد . بدین سبب روزی از روزها ، به شوهرش گفت که باید از هم جدا شویم . اما شوهر پرسید : چرا ؟ زن جواب داد : من از این زندگی سیر شده ام . دلیل دیگری وجود ندارد . تمام عصر آن روز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمی زد . زن بسیار غمگین شده و در این اندیشه بود که شوهرش حتی او را برای ماندن متقاعد نمی سازد ، پس چگونه می تواند او را خوشحال کند . تا اینکه شوهر از او پرسید : چطور می توانم تو را از این تصمیم منصرف کنم ؟ زن در جواب گفت : تو باید به یک سئوال من پاسخ بدهی . اگر پاسخ تو من را راضی کند ، من از این تصمیم منصرف خواهم شد . سپس ادامه داد : من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم . اما نتیجه چیدن آن گل مرگ من خواهد بود . آیا تو آن را برای من خواهی چید ؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت : فردا صبح پاسخ این سئوال تو را می دهم . صبح روز بعد ، زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز ، نوشته ای زیر فنجان شیر گرم دیده می شد . زن شروع به خواندن نوشته شوهرش کرد که می گفت : عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید . اما بگذار علت آن را برای تو توضیح دهم : اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ می کنی ، مرتکب اشتباهات مکرر می شوی و بجز گریه ، چاره ای دیگر نداری . به همین دلیل ، من باید زنده باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم . دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش می کنی و من باید زنده باشم تا در را برای تو باز کنم . سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر نگاه می کنی و این نشان می دهد تو نزدیک بین هستی . باید زنده باشم تا روزی که پیر می شوی ، ناخن های تو را کوتاه کنم . به همین دلیل مطمئنا کسی دیگری وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید . اشکهای زن بر گونه هایش و نوشته شوهر جاری شد . اشکهایی که مانند یک گل درخشان و شفاف بود . وی به خواندن نامه ادامه داد : عزیزم ، اگر تو از پاسخ من خرسند شدی ، لطفا در را باز کن . زیرا من با نانی را که تو دوست داری ، در دست دارم . زن در را باز کرد و دید که شوهرش همچنان در انتظار ایستاده است . زن اکنون می دانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد . آری ، عشق می تواند حتی با روشهای معمول و عادی به انسان ها نشان داده شود.
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 13:30 |
سلام

چند وقتيه يه مسئله بدجور فكرمو درگير كرده

اونه اينه كه

آيا خدا وجود داره يا نه؟

اگه بهم كمك كنين خيلي ممنون ميشم

البته با سند و مدرك

جه اثبات وجودشو چه اثبات عدم وجودشو

به كمكتون نياز دارم

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 16:13 |
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 16:22 |
مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فکر تسخیر فردا. پدر به پنجره نگاه می کرد و پسر کتاب فلسفی و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه می کرد.
ناگهان کلاغی آمد و بر روی لبه پنجره نشست، پدر با نگاهی عمیق از پسر خود پرسید این چیه؟ پسر نگاهی تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد.
دقیقه ای نگذشته بود که پدر از پسر پرسید: این چیه روی پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بیشتری گفت: پدر گفتم که اون یه کلاغه
باز و به تکرار پدر این سئوال را کرد که این چیه؟ و پسر برای سومین بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر برای بار چهارم پرسید: پسرم! این چیه روی لبه پنجره نشسته؟
پسر این بار عصبانی شد و فریاد از اگر نمی خواهی بزاری که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون یه کلاغ هست و دیگه هم از من نپرس
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و گفت دقیقاً 60 سال پیش که تو در دوران کودکی خود بودی، من و تو اینجا نشسته بودیم و یک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو این سئوال رو بیش از 120 بار پرسیدی ومن هر بار با یک شوق تازه به تو می گفتم که او یک کلاغ است.

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 16:18 |
به نقل از ترانه   www.milbeigi.blogfa.com  

         نوجواني بودم در روستائي نزديك شهر . تابستان  با داداش ها. از بيكاري "در باغ و حياطي بزرگ. اطاق هاي با ديوار ضخيم و سرد . پنجره هايي تو در تو .عشق و حال ميكرديم . بعضي اوقات در رختخواب  ترانه و اوازهايي را كه از فيلم ها يا نوار ها ياد گرفته بوديم  مي خوانديم.مثل ترانه گنج قاروون فردين يا بوي جوي موليان مرضيه و البته بيشتر از فردين كه همان صداي ايرج بود  .يك روز صبح  پدر از اطاقي ديگر كه اندكي دور تر از اطاق ما و انطرف ساختمان قرار داشت. با صداي بلند گفت :منوچ...گفتم بله بابا گفت :چيه باز خسبيده ‌ عر عر مي کنی .. ما "يعني من و برادرم فهميديم كه موقع خواب بابا نبايد جيك بزنيم .....                                                                             

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 15:1 |

نقل قول از وبلاگ ترانه    www.milbeigi.blogfa.com     

                        

تابستان بود  من با برادر ها " در تعطيلات تابستاني و در روستايي با باغ و علف و دام و خرمن و .....زندگي تلخ و شيريني را ميگذرانديم تا مهر ماه بيايد و  برويم شهر و ادامه تحصيل در دبیرستان   ..یک روز پدر به من گفت اگر يك مدرك محكم به من بدهي كه حسين سيگار ميكشد یک  جايزه پيش من داري"  و من كه نوجواني بي تجربه بودم و روزي از دست داداش دلخور .كمين كردم و بسته سيگار از جيب برادر برداشتم . از اطاق زدم بيرون " به پدرم كه داخل حياط بود نشان دادم . او بي درنگ چوبي نازك ولي تر و تازه برداشت . سراغ حسين امد . دم در اطاق را گرفت . پس از خيزي برق اسا چند تركه به برادر كوبيد . من كه در خيال انتقام و جايزه سرم را به كمدي چوبي و قديمي بنام مجري تكيه داده بودم  .لبخندي به لب نظاره گر صحنه بودم .پدر هنگام خروج زير چشمي نگاهي به من انداخت . به ناگاه سيلي محكمي بر صورتم نواخت . سرم چند بار به كمد خورد و صدا داد . من گريه كنان فهميدم كه خيلي بچه ام ...ولي يك ساعت بعد پدر صدايم زد و ۵ تومان به طرفم پرت كرد و گفت اين هم جايزه خبر کشی ..!!!!

                                                 

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 14:59 |
توجه                                                                                            توجه

اين وبلاگ به دليل تعداد كم بازديدها و

نظرات خوانندگان تا اطلاع ثانوي پلمب

ميباشد و نويسنده آن در باز داشت به سر

مي برد جهت آزادي نويسنده و فك پلمب

اين وبلاگ نياز يه نظرات زيباي شما

مخاطبان است

 

خوب چيكار كنم دلم واسه نظراي قشنگ و

 دلگرمي هاتون تنگ شده ديگه

خوب منم دل دارم

+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 14:24 |
گفتم مادر!گفت:جانم
گفتم درد دارم!گفت:بجانم
گفتم خسته ام!گفت:پريشانم
گفتم گرسنه ام!گفت:بخور نانم
گفتم کجا بخوابم!گفت:روي چشمانم
اما يک بار نگفتم مادر من خوبم شادم همیشه از درد گفتم واز رنج
+ نوشته شده توسط وحید قوام سعیدی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 8:8 |


Powered By
BLOGFA.COM


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده